دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 @ 12:08 ب.ظ

شعر

شعر



ای کاش که من پیر شوم در بغلت

با دست تو زنجیر شوم در بغلت

پرواز پر از حس رهایی ست ولی

ای کاش زمین گیر شوم در بغلت




ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر به ، به که دوصد دل برما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما




همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد

چگونه بگذرم از تو بگویم هرچه باداباد ؟

مگر هر قصه ی شیرین شبی پایان نمیگیرد ؟

و تو آن قصه ای هستی که بی آغاز میمیرد


کفی مغناطیسی پا به پا جدیدترین روش برای مهار دردهای کف پا کفی مغناطیسی پا به پا کاملا موثر و تائید شده


او رفت و انتظارش باقیست

پشت قدمش عبور اشکم جاریست

ای کاش بداند که پس از او عمری

در خلوت من همیشه جایش خالیست



شعر

سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1392 @ 11:05 ق.ظ

داستان کوتاه در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است!

داستان کوتاه در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است!

چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل …
ــ نخیر 40 روبل … !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم … خوب … دو ماه کار کرده اید …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من یادداشت کرده ام … بنابراین جمع طلب شما می شود 60 روبل … کسر میشود 9 روز بابت تعطیلات یکشنبه … شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید …

جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید …
چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر میشود 12 روز … 4 روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود … که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید … 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید … 12 و 7 میشود 19 روز … 60 منهای 19 ، باقی میماند 41 روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید ، با حالت عصبی سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید. اما … لام تا کام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید ــ یادگار خانوادگی بود ــ اما … بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم مراقبت شما ، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم 10 روبل دیگر … و باز به علت بی توجهی شما ، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید … شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم … کسر میشود 5 روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …
به نجوا گفت:
ــ من که از شما پولی نگرفته ام … !
ــ من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم!
ــ بسیار خوب … باشد.
ــ 41 منهای 27 باقی می ماند 14 …
این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد … قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که می لرزید گفت:
ــ من فقط یک دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری نگرفته ام …
ــ راست می گویید ؟ … می بینید ؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم … پس 14 منهای 3 میشود 11 … بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل ، اینهم دو اسکناس 3 روبلی دیگر … و اینهم دو اسکناس 1 روبلی … جمعاً 11 روبل … بفرمایید!
و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
ــ مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسیدم:
ــ « مرسی » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام! « مرسی! » چرا ؟!!
ــ پیش از این ، هر جا کار کردم ، همین را هم از من مضایقه می کردند.
ــ مضایقه می کردند ؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی میکردم ، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را میدهم … همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممکن است! »

خرید فروشگاه اینترنتی,فروش فروشگاه اینترنتی,فروشگاه فروشگاه اینترنتی,قیمت فروشگاه اینترنتی,سفارش فروشگاه اینترنتی,سفارش پستی فروشگاه اینترنتی,سفارش اینترنتی فروشگاه اینترنتی,خرید اینترنتی فروشگاه اینترنتی,خرید پستی فروشگاه اینترنتی,خرید ارزان فروشگاه اینترنتی,خرید آنلاین فروشگاه اینترنتی,خرید درب منزل فروشگاه اینترنتی,خرید نقدی فروشگاه اینترنتی,راهنمای خرید فروشگاه اینترنتی,فروشگاه اینترنتی اصل, فروشگاه اینترنتی اورجینال,فروشگاه اینترنتی ارزان,فروش ویژه فروشگاه اینترنتی,پست سفارشی فروشگاه اینترنتی,پست پیشتاز فروشگاه اینترنتی,اطلاعات درباره فروشگاه اینترنتی,اطلاعات در مورد فروشگاه اینترنتی,مشخصات فروشگاه اینترنتی,عکس های فروشگاه اینترنتی, تصاویر فروشگاه اینترنتی,خریداری فروشگاه اینترنتی خرید کفی مغناطیسی پا به پا,فروش کفی مغناطیسی پا به پا,فروشگاه کفی مغناطیسی پا به پا,قیمت کفی مغناطیسی پا به پا,سفارش کفی مغناطیسی پا به پا,سفارش پستی کفی مغناطیسی پا به پا,سفارش اینترنتی کفی مغناطیسی پا به پا,خرید اینترنتی کفی مغناطیسی پا به پا,خرید پستی کفی مغناطیسی پا به پا,خرید ارزان کفی مغناطیسی پا به پا,خرید آنلاین کفی مغناطیسی پا به پا,خرید درب منزل کفی مغناطیسی پا به پا,خرید نقدی کفی مغناطیسی پا به پا,راهنمای خرید کفی مغناطیسی پا به پا,کفی مغناطیسی پا به پا اصل, کفی مغناطیسی پا به پا اورجینال,کفی مغناطیسی پا به پا ارزان,فروش ویژه کفی مغناطیسی پا به پا,پست سفارشی کفی مغناطیسی پا به پا,پست پیشتاز کفی مغناطیسی پا به پا,اطلاعات درباره کفی مغناطیسی پا به پا,اطلاعات در مورد کفی مغناطیسی پا به پا,مشخصات کفی مغناطیسی پا به پا,عکس های کفی مغناطیسی پا به پا, تصاویر کفی مغناطیسی پا به پا,خریداری کفی مغناطیسی پا به پا

بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی ، تشکر کرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: « در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! »


داستان کوتاه در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است!