X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1393 @ 10:31 ب.ظ

ساعت عاشقانه الیزابت

ساعت عاشقانه الیزابت


از انواع ساعت های عاشقانه ساعت الیزابت بند چرم یک ساعت حرفه ای است که طرفداران بسیاری


برای خود جذب کرده است خیلی ها بر این باورند که ساعت الیزابت بند چرم یک ساعت افسانه ای است


و در افسانه ها از آن یاد شده است که صحت این ادعا در هاله ای از ابهام است توجه داشته باشید


که طبق افسانه های قدیمی کسی که ساعت الیزابت داشته می توانسته هر دختری را به همسری خود درآورد



و همه عاشق او می شدند و سحر و جادویی در این ساعت بوده است که همه را عاشق صاحب ساعت می کرده است


یونانی های مهاجر که از شهرهای خود به شهرهای دیگر رفته بودند با یک ساعت الیزابت


و هدیه دادن ان به جولیوس توانستند به مناطق شمالی باز گردند و جالب این است


که در ان زمان فروشگاه اینترنتی هنوز وجود نداشته است ولی حالا به واسطه حضور پر رنگ فروشگاه های اینترنتی


هر کسی می تواند یک ساعت الیزابت در هر رنگی داشته باشد و آن را به دست کند و به سادگی برای خود


این طرف و آن طرف برود ضمن اینکه کسانی که دست چاقی دارند می توانند با استفاده از چای لاغری تیما


خود را کم وزن کنند و خیلی ها بوده اند که به خاطر دست کردن ساعت الیزابت با این چای خود را لاغر کرده اند


و زندگی شادی را برای خود رقم زده اند همیشه یک بهانه برای انجام کارهای بزرگ نیاز داریم


و اگر اهل پیاده روی نیستید و می خواهید بیشتر پیاده روی کنید توصیه ما


کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا است که خیلی محصول خوبی برای پیاده روی کنندگان است


و می توانند روزهای متوالی به راه رفتن ادامه دهند و هیچ دردی را کف پای خود احساس نکنند

یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1392 @ 06:38 ب.ظ

داستان کوتاه خوشحالی

داستان کوتاه خوشحالی

حدود نیمه های شب بود.
دمیتری کولدارف ، هیجان زده و آشفته مو ، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت ، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحه ی یک رمان بود. برادران دبیرستانی اش خواب بودند.
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند:
ــ تا این وقت شب کجا بودی ؟ چه ات شده ؟
ــ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم! حتی …

حتی باور کردنی نیست!
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد ، روی مبل نشست و ادامه داد:
ــ باور نکردنی! تصورش را هم نمی توانید بکنید! این هاش ، نگاش کنید!
خواهرش از تخت به زیر جست ، پتویی روی شانه هایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند.
ــ آخر چه ات شده ؟ رنگت چرا پریده ؟
ــ از بس که خوشحالم ، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا می شناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایه ای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!
با عجله از روی مبل بلند شد ، بار دیگر همه ی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست.
ــ بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده ؟ درست حرف بزن ؟
ــ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی می ماند ، نه روزنامه می خوانید ، نه از اخبار خبر دارید ، حال آنکه روزنامه ها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی می افتد فوری چاپش میکنند. هیچ چیزی مخفی نمی ماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامه ها فقط از آدمهای سرشناس می نویسند؟ … ولی حالا ، راجع به من هم نوشته اند!
ــ نه بابا! ببینمش!
رنگ از صورت پدر پرید. مادر ، نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانی اش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند.
ــ آره ، راجع به من نوشته اند! حالا دیگر همه ی مردم روسیه ، مرا می شناسند! مادر جان ، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشه ای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید ، نگاش کنید!
روزنامه ای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ ، خطی به دور خبری کشیده بود ، فشرد و گفت:
ــ بخوانیدش!
پدر ، عینک بر چشم نهاد.
ــ معطل چی هستید ؟ بخوانیدش!
مادر ، باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفه ای کرد و مشغول خواندن شد: « در تاریخ 29 دسامبر ، مقارن ساعت 23 ، دمیتری کولدارف … »
ــ می بینید ؟ دیدید ؟ ادامه اش بدهید!
ــ « … دمیتری کولدارف کارمند دون پایه ی دولت ، هنگام خروج از مغازه ی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی … »
ــ می دانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم … می بینید ؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامه اش بدهید! ادامه!
ــ « … به علت مستی ، تعادل خود را از دست داد ، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمه ی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود ، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده ی 2 مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود ، از روی بدن شخص مزبور ، عبور داد. اسب رمیده ، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان ، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود ، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه ی پزشکی قرار گرفت. ضربه ی وارده به پشت گردن او … »

خرید صابون کوسه نرم آر پی,فروش صابون کوسه نرم آر پی,فروشگاه صابون کوسه نرم آر پی,قیمت صابون کوسه نرم آر پی,سفارش صابون کوسه نرم آر پی,سفارش پستی صابون کوسه نرم آر پی,سفارش اینترنتی صابون کوسه نرم آر پی,خرید اینترنتی صابون کوسه نرم آر پی م آر پی اصل, صابون کوسه نرم آر پی اورجینال,صابون کوسه نرم آر پی ارزان,فروش ویژه صابون کوسه نرم آر پی,پست سفارشی صابون کوسه نرم آر پی,پست پیشتاز صابون کوسه نرم آر پی,اطلاعات درباره صابون کوسه نرم آر پی,اطلاعات در مورد صابون کوسه نرم آر پی خرید کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,فروش کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,فروشگاه کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,قیمت کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,سفارش کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,سفارش پستی کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,سفارش اینترنتی کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خرید اینترنتی کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خرید پستی کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خرید ارزان کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خرید آنلاین کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خرید درب منزل کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خرید نقدی کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,راهنمای خرید کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا اصل, کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا اورجینال,کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا ارزان,فروش ویژه کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,پست سفارشی کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,پست پیشتاز کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,اطلاعات درباره کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,اطلاعات در مورد کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,مشخصات کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,عکس های کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا, تصاویر کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا,خریداری کفی ماساژ دهنده مغناطیسی پا به پا

ــ پسِ گردنم ، پدر ، به مال بند اسب خورده بود . بخوانیدش ؛ ادامه اش بدهید!
ــ « … به پشت گردن او ، ضربه ی سطحی تشخیص داده شده است. کمکهای ضروری پزشکی ، بعد از تنظیم صورتمجلس و تشکیل پرونده ، در اختیار مصدوم قرار داده شد »
ــ دکتر برای پس گردنم ، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که ؟ ها ؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید ، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت:
ــ مادر جان ، من یک تک پا می روم تا منزل ماکارف ، باید نشانشان داد … بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند … من رفتم! خداحافظ!
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند ، به کوچه دوید

داستان کوتاه خوشحالی