X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 11:10 ق.ظ

دعایت می کنم


of its life cycle and market new services in its activities and additionally have to be compelled to outline and deliver a brand new era .

 

دعایت می کنم

دعایت می کنم

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

  ادامه مطلب ...

پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 10:57 ق.ظ

داستان کوتاه سرزنش

داستان کوتاه سرزنش

داستان کوتاه سرزنش

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند.

آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.خرید اینترنتی فرزندشان حدوداً دو ساله بود که اس ام اس روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

 

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 05:53 ب.ظ

داستان زیبای خواستگارهای کوهی

داستان زیبای خواستگارهای کوهی

دختر تنها با ساعت مچی در دست ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه یا اینکه به یک فروشگاه اینترنتی سر بزنیم چون اونجا ساعت مچی زیاده ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ضمن اینکه از فروشگاه اینترنتی بر می گشتن
یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم

Khvastgarhay mountain
Girls only! Alone was tired sooner Azdvj also loved his friend so he asked his advice
The friend says: I 'm all alone , go to the mountains with me , because I heard a lot of men , only to find she was ready to marry the mountain ...
He went up the mountain
On top of a mountain cliff
Those two do not see where anyone
The decision to take the knock
Dlshvn word to say to the mountains :
- Will you marry me ?
.
.
.
.
And then listen

You marry me ...... ?
.
You marry me ?
.
You marry me ?
.
You marry me ?
.
You marry me ?


I also looked at the
Flowers were thrown into their lap because I was not ready to accept it all together Khvastgarv
While they do not come down the cliffs we sing lessons

( تعداد کل: 100 )
   1       2       3       4       5       ...       34    >>